![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" بی نقطه تمام "
نمی دانم من بوی رخوت گرفته ام یا این رخوت است که دارد پر می کندم. دست کم می دانم بهار هم که می آید هیچ اتفاقی نمی افتد. می مانیم من و اتاق و رخوت . خداحافظ تنبلی عزیزم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
"إرحَم ، تُرحَم"
می پرسم پس پیک من کجاست؟ یکی از گوشه نیش می زند که لوطی خور شد. می گویم نوش و می شنوم یخک گفتن لوطی را . مُرده ای می آید جلو. نزدیک می شود. توی پیشانی ام زل می زند. چندشم نمی شود. کمی می ترسم اما. " با یه دست شطرنج چطوری؟" لابد با یک دست شطرنج خوبم که پشت میز می نشینم و یادم می آید پدر می گفت همیشه "سفید شروع می کنه سیاه می بره " . سرباز های سفید را می چینم. تاج شاه تن سفید چرا چرب و قهوه ای شده ؟ تا می آیم تمیزش کنم با دستمال سفید کاغذی، جغدی به لبخند می نشیند کنارم و ریز و آهسته می گوید : " واسه آتیش خور کردن از شاه امپراتوری شما استفاده کردیم، سرکار خانوم محترم." قهقهه همین جا سر از تخم باز می کند و یک باره بیرون می پاشد. یکی روی زمین وول می زند از خنده و دیگری شروع می کند به دویدن. عضلات کنار گونه هایم درست تا نقطه ی گوشم منقبض می شوند. انگشتانم را فرو می کنم در لپم و فشار می دهم. خنده بند نمی آید لا مروت. دو خانه به جلو می روم و سیگارم را آتش می کنم. خورده چیپس های کف زمین خیره ام می کنند. چشمانم می غلتد روی سرامیک ها و درست زیر پاهایم گیر می کند روی تن مورچه ی ریز سیاه. جغد به پهلویم نوک می زند که یعنی نوبت من است. روی صفحه ی جنگ را که نگاه می کنم سر گیجه می گیرم. " آقا فکر کنم من چشام آستیگش ماته ... تریتوریم داره زیر چشام بندری می زنه." قهقهه که حالا جوجه ی درشتی شده بال می زند و رد چشمهای همه ی ما را دوباره می گیرد. چقدر دندان های این یکی که هنوز دارد می غلتد روی زمین آشناست. برادرم غر می زند که " بابا ول کنین این چت سرگرم کنا رو... مردیم از گشنگی ..." جغد ظرف چیپس را تا استخوان گونه های برادرم بالا می برد. اسب من دو قدم جلو می رود و یک باره می پیچد، چشم های سرباز سیاه می لغزد روی اسب من که با فاصله ای خطرناک رو به رویش ایستاده. مُرده سرباز را مثل گربه مادری با دندان از پس گردن می گیرد و می برد آن طرف تر ول می کند. اسب من تا می آید شیهه بکشد، خوابش می برد همان جا. برادرم در چشم هایم زل می زند که هیچ احساسی ندارد. کسی در راست ترین قسمت جگر گوشه ام می خندد کمی و معده ام غر می زند. وزیر من روی خانه ها دنبال طلخک می گردد. مورچه راه افتاده است و رسیده به کناره ی فرش. کوله ی چیپس هم روی دوشش بالا و پایین می رود. مرگ بر آریستوکراسی گل های قالی که هرچه آبشان می دهی از بس زیر کفش مانده اند، رشد نمی کنند.می گویم کیش و مات و به سان پیروز شوندگان نگاهی به دلتای استخوان پیشانی مَردِ مُرده می اندازم. می بیند کاری از دست هایش ساخته نیست. شروع می کند به وراجی. مهموله ی پیچیده شده ی انگشتان دست برادرانم را که بین لبانم می گذارم ، سرم را بالا می گیرم و زل می زنم به مُرده ... از سوراخ گوشهایم دود علف بیرون نمی آید، گوش پاک کن جمله های مردانه ات را فرو نکن بر من.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" كلّ سِرّ جاوَز الاثنین شاع " دیدمت چرا؟ وقتی پدربزرگم مرد توی مراسم خاکسپاری شرکت نکردم. توی اتاقم نشسته بودم و داشتم تاریخ قاجار می خواندم. سطل پیشابش را به یاد می آوردم و این که هیچ وقت سیگار نکشید. باز هم می میرد گاهی. از آخرین باری که مرده بود چند ماهی می گذشت که دیشب دوباره مرد و من دوباره تاریخ خواندم در خواب. روزها بود که منتظر نشسته بودم گوشه ای تا مگر نامه ای برسد، یا شاید خبری. داشتم خودم را به پنجره می کشیدم و بی کاری مزمزه می کردم که خبرش را روی رد الفبای خش های منظم شیشه دیدم. طوفان از پشت شیشه بردم روی آسفالت های خیابان سهروردی، خیابانها اسم گل ها را روی کوچه ها می گذارند چرا؟ باد کمی تکانم می داد و تا می آمدم خودم را روی پاهایم محکم کنم، سرفه ات می گرفت. روی صندلی آخر کافه نشسته بودیم. قهوه ها بوی بدی داشتند. تلخ هم نبودند حتی. دستانم عجیب می لرزیدند. پنج یا شاید شش ریشتر اما متقاعد نشدی که بی دلیل می لرزند. همیشه وقتی به این جا می رسید سُم ِ نگاهت یورتمه می رفت روی یک نقطه از من و همان جا می ماند. این بار اما روی رومیزی چهارخانه ای که کشیده بودند روی صندلی لهستانی شکسته و بی رنگ. داشتم می گفتم که عطر هر نوع از صندلی لهستانی صفت، آدم را یاد بچگی های من می اندازد. طعم آدامست را به دارچینی تغییر ندادی هرگز، اما هر وقت عینکت را از چشم بر می داشتی مرا با شعرهایت عوضی می گرفتی و بعد هر چه می گفتم طوری با چشمهایت به من زل می زدی که انگار چیزی نشنیده ای. کم کم آمدیم تا وسط خط کشی ها. داشتی می گفتی حسن یوسف ها چقدر بنفش اند که فکر کردم بنفش رنگ بود یا اندازه ؟ وقتی لخت شدی شبرنگ بد رنگ پاییزی روی خمیدگی بالای پلکت خشک شده بود، رولینگ ستونز هم کف دست من. چند بار به مادرم زنگ زدم. گوشی را برنمی داشت. تا می آمدم یک چیزی بگویم سرفه ات می گرفت. باید به مادرم زنگ می زدم. سرفه ها نگرانم می کرد. هیچ وقت تلفن را برنمی دارد. بور می شدم که سیگار نکشی. می خواستم با مادرم حرف بزنم. هی سرد و گرم می شد این دست لعنتی من. آرام می گرفتی و تا می آمدم بگویم یک چیزی را دوباره سرفه ات می گرفت. " الو مامان ... این قوز پشت من توی هیچ تنی جا نمی گیرد چرا ؟" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" سطل شنی برای گربه ی چشم زرد " ... پیچ جاده ی شمال سیصد و ینجاه و نه درجه بود که من بالا آورم خودم را روی همه چیز . از توی حنجره ام کمی خون شتک می زد روی کاغذ. چیزی عوض نمی شد اگر نسبتم می دادید به خودم. اولین و آخرین بار بود که دیدم لباس اش طوسی است ( بالاخره طوسی یا توسی؟ ) و از زیر گردنش اما انگار یک سفیدی مشکوک بیرون می زد. خواب دیده بود خواهرش را. داشت تند و تند از خواب اش می گفت . توی چشم هایش زل زده بودم و داشتم فکر می کردم این نمی تواند برادر یک خواهر باشد. از توی دهان گربه ی چشم زرد گلناز خمیازه رد ابروهایم را گرفت و گر گرفتم که عرق کنم. اما گربه فرصت نداد و توی سطل شاشید. هی پشت هم عوض می شدم. سینه ام با تمام شُش و ریه و هزار مویرگ ریز، داشت جان می کند که نفس بکشد. داشتم می مردم اما دلم می خواست برقصم روی چمن های خشک شده ی کنار جاده. یک چیز عجیبی در زن برایش وجود داشت که نمی شد باور کنی بیشتر از یک هفته با زنی در یک جا زندگی کرده باشد. تند حرف می زد. راست می گفت خواب عجیبی بود. بعد سیگار را روشن کرد و من سرم را پایین انداختم. کمی خنک شده بود هوای شهریور لعنتی.از نو عاشق / باز روشن خواهم کرد/ خم ابرو/ به آتش ... داشتم فکر می کردم حالا باید چه بگویم به او که گفت خون و با هم دیدیم که فیلتر سیگارش خونی شده و از گوشه ی لبش هم می چکد قرمزی خون. دلم بدجوری ریش شد. حس عجیبی بود. تمام جاده را نوشته بودند : "مسیر مستقیم مسدود است" . چقدر سین داشت این جمله. راننده باید سیصد و ینجاه و نه درجه می پیچید و من داشتم بالا می آوردم خودم را روی تو. یادم نیست داشتم بالا می آوردم که پلیس پایمان را گرفت یا وقتی پلیس را دیدم بالا آوردم. اما مسلم بود که داشتند از کنار جاده مرده می بردند روی کولشان. می خندیدم من چرا؟ لا اله الا الله . انگار نه انگار که دیدار اول باشد. سال ها بود می شناختمش. بعد ها همیشه یا سیاه می دیدمش یا سفید یا هر دو. اما دیگر هیچ وقت به طوسی خوش رنگ آن روز نبود. ته سیگار ماتیکی من کنار جاده وسط همان چمن های خشک شده زیر درختی که فقط می شد نقدش کرد به خاطر یکدستی بو دارش، داشت تکان می خورد که پلیس گفت گواهینامه. ماشین را کجا باید پارک می کردیم که گزنه ها لاستیک را نخورند. ببین/ آرامم / آرام تر از نبض یک مرده / .../ تو را باید می ربودند/ تو را ربودند. بعد یکی گفت هر چقدر که بپیچی باز مسیر مستقیم مسدود است. چقدر سین داشت این جمله ی لعنتی. وقتی که خواب را تعریف کرد و تمام شد، با دست های خودش گفت که هرگز خواهر نداشته ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
تا دیروز هیچ ضرورتی برای نوشتن این ها نمی دیدم ، دارند مجبورم می کنند ... رد تمام پیام هایی که تا امروز از جانب عده ای حرامزاده در وبلاگم گذاشته شده، این جا درست جلوی چشمانم روی صفحه ی مانیتور نقش بسته.ساعت درست ده شب بود که تینا تمام آدرس ها را فرستاد. همه ی پیام ها از جانب دونفر، زن (؟؟؟؟) هرزه است که بوی لجن و کثافت سرتاپای هر جفتشان را برداشته و با دست ساییدن به چنین حربه هایی، دارند جان می کنند که شاید به یمن لطافت گهی که کامشان را پر کرده ، نجات پیدا کنند از این فاحشه بازی های واضح و روشن.( "گرچه هریک مروزی و رازی اند/ لیک هر دو دلخوش یک بازی اند" ). کاری به هیچ گروه و یا دسته ای ندارم، فقط دارم گوشزد می کنم که رو کردن پرونده ی این دو نفر، با آن همه گزارش مستند که ازتاریخ و ساعت و ثانیه، نوع ویندوز، طریقه ی آن لاین شدنشان و حتا آدرس کامل محل سکونتشان به دستم رسیده، برای من ِ مهسا نیک دل نام، ساده ترین راه مقابله بوده و هست. اگر تا امروز ساکت و آرام گوشه ای نشسته بودم و به تک تک این پیام ها لبخند تحویل می دادم، به خاطر بی تفاوتی به آن چه بود که می خواستند بین صفحات وبلاگ ها تزریق کنند. به خاطر این بود که از این دور برداشتن های لوس و زر زر کردن با زبانی که لکنت زنانه همه اش را پوشانده ، متنفر بودم و به خاطر این که فکر می کردم بهتر است بینی ام را بگیرم و با بوی سوختگی نشیمن گاه این حرامزاده ها مشامم را آزرده نکنم. وگرنه خیلی ساده می شد دست به کمر زد و با چادر و جارو دنبال این ها رفت و به شیوه ی خودشان سلیطه بازی های مزخرف زنانه نشان داد. یا دست کم تف غلیظی توی صورتشان انداخت. گمان می کردم بعد از مطلبی که عده ای از دوستان در بلاگشان گذاشتند، عاقبت این باشد که گور هر جور هرزه و گند و گه،(اعم از مزاحمین این وبلاگ و دیگر وبلاگ ها که شاید از یک جنس نباشند) گم شود و زیر سایه ی یکی از نورهای کم سوی روز و شب بشود قدری نوشت. آن قدر امیدوار بودم به این باور که رها و آزاد داشتم مسیرم را از گوشه و کنار می گرفتم و می رفتم. از همان روز اول نوشتن برای تنبل نبودن بود و وبلاگ بهانه ای شده بود تا به حکم حضورش مجبورم کند بنویسم. این بازی های لجن مال شده و تعفن آور از سر مطلبی شروع شد که خطاب به پگاه احمدی نوشتم. اما کار به جایی رسیده که لزومی نمی بینم به خاطر یک سال و نیمه بودن این وبلاگ، خودم را دست خوش هزلیات و ور ورهای زنانه و مهوع یک دست کثافت کنم. این چند وقت، هر چه می خواهند می نویسند. از طرف صمیمی ترین دوستانم پیام می گذارند و مزخرف می نویسند. تا امروز همه ی این ها یک بازی تعریف نشده و احمقانه بود.امروز اما حرامزاده های وقیح، به پدر و مادرم هم رحم نکردند. سرگیجه گرفته ام. از سر به زیرانداختن و ساکت نشستن شکنجه می شوم. مهسا نیک دل چهارم دی ماه هشتاد و شش.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" ایرانی ِ فرنگ رفته ی من "
مرد عجیبی بود برای من و برای مادرم. صبح ها که از خواب بیدار می شد، بعد از دوش آب سرد و اصلاح صورتش (شش تیغه می گفت، شانزده تیغه می دیدی) موهایش را شانه می کرد و یک لیموی درشت را از وسط دو قسمت می کرد. یک طرف لیمو را در دست راست می چکاند و روی سمت راست صورتش می کشید، بعد هم قسمت دیگر لیمو را به سمت چپ صورتش می کشید. رادیو برلین را روشن می کرد و چند دقیقه ای می نشست و بعد صورتش را می شست. صبحانه اش بد جوری کامل بود. شیر و چای و عسل و کره و پنیر و گوجه و گاهی زیتون و گاهی هم که فصل اجازه می داد، پسته و گردوی تازه . بعد از صبحانه هم میوه و یک لیوان چای کم رنگ، بدون قند و شکر. هربار از سر کودکی و احترام به مناسبتی شیرینی و یا قند و شکر تعارفش می کردم، می گفت :" شکر پوست رو خراب می کنه ... شیرینی نمی خورم ... من میوه می خورم ..." بعد از همه ی این مراسم و مناسک، سراغ لباس هایش می رفت. اتو کردن از خصوصیات ویژه اش بود. لباس های اتو شده اش را که مادرم با نظم و دقت خاصی توی کمد چیده بود، بیرون می آورد و دوباره اتو می کرد . تابستان ها پیراهن مردانه ی آستین کوتاه، زمستان ها بارانی های کوتاهی که تا سر زانویش می ایستادند. یک چیز همیشه در لباس پوشیدنش حضور داشت. کراوات. در کمد را که باز می کردی ،با چهل، پنجاه عدد کراوات به رنگ های مختلف ، که در کاورهای پلاستیکی پوشانده بود، رو به رو می شدی. فارسی حرف زدن برای پدرم سخت بود. بچه که بودیم با همین زبان آلمانی از خواب بیدارمان می کرد، بهمان محبت می کرد و با همین زبان هم دعوایمان می کرد. شاید به همین خاطر است که هنوز هم وقتی به زبان آلمانی دعوایم می کند و یا تذکری می دهد ، بیشتر شکنجه می شوم. از حدود ده تا بیست و هفت سالگی اش را در آلمان زندگی کرده بود. در دانشگاه عجیب و غریبی به اسم فورتسهایم ، در شهری به همین نام ، سنگ شناسی خوانده بود. این شغل آبا و اجدادیمان را هم تکمیل می کرد. پدر بزرگم دوست داشت باور کنیم که شاعر است اما شغلش شاعری نبود، در تمام این خانواده ساخت زیورآلات از طلا و پیوند میان سنگ های قیمتی و فلزات (مخراج کاری)، شغل اول محسوب می شد. این ها تعصبی را که یک مرد ایرانی در باب زن و فرزندش می توانست داشته باشد، درباره ی شغلشان به خرج می دادند. پدرم فوق لیسانس فنی (مایستری) را که کسب کرده بود، با فولکس قورباغه ای اش از آلمان تا تهران را رانندگی کرده بود، به این بهانه که در گذر از شهرها و کشورهای میان مسیر با صنعت جواهرسازی نقاط مختلف دنیا آشنا شود. می گفت هر جا که می توانسته صدایش را روی نواری ضبط می کرده و از اتفاقات مسیر حرف می زده است برای خودش. یک روز هم نوارها را پیدا کردیم ، اما بدجوری فرسوده بودند ونمی شد استفاده ی خاصی ازشان کرد. به ایران که رسیده بود، در مغازه ی کوچکی مشغول به کار شده بود. همیشه جمعه ها در همین مغازه ی کوچک به آزمایش می پرداخت. مجسمه سازی از دیگر سرگرمی هایش بود. قالب سازی برای ساخت مجسمه های کوچک و بزرگ و به خصوص تعمیرات انواع مجسمه های قدیمی و کهنه و عتیقه، حرفه ای بود که جز او کمتر دیده بودم، از عهده کسی ساخته باشد. پنج یا شش ساله بودم که یک روز زنی پیش پدرم آمد و یک کیسه ی سیاه را روی میز خالی کرد. با اشک و آه و فغان برای پدرم تعریف کرد که این مجسمه ای بوده که از پدربزرگش به او رسیده و حالا نوه ی پنج ساله اش در بازی به آن تنه زده و این ارثیه ی چندین ساله به شانزده قسمت خرد شده. سه روز بعد وقتی به مغازه ی پدرم رفتم که در مراحل آخر تعمیر مجسمه بود. آن قدر به هیجان آمده بودم که سخت در آغوشم فشارش می دادم و قهرمان صدایش می زدم. پدرم اما انگار کار خاصی انجام نداده باشد، مرتب می گفت : "بابا جون این که چیزی نیست عزیزم." و من فکر می کردم این همه چیز است. چه طور ممکن بود شوالیه ای که به شانزده تکه تقسیم شده بود، حالا با چشمهایش به من نگاه کند و سر حال باشد. از آن روز به بعد مدت ها در این توهم به سر می بردم که پدرم دکتر تمام غیر جانداران است. همیشه معتقد بود که بهترین جواهرسازهای دنیا را زنان جواهرساز تشکیل می دهند. زور می زد که من یاد بگیرم مثلن چه طور می شود یک حلقه ی نقره را به حلقه ی دیگر جوش داد. با هر جور دستگاه پیشرفته هم مخالف بود. می گفت تا زمانی که جوش دستی را یاد نگیرم نباید به دستگاه های جوش تازه ایمان بیاورم. جمعه ها همیشه عجیب بود. بیدارم می کرد و با هم برنامه ی رادیویی "صبح جمعه با شما " را گوش می کردیم و قهقهه های درشت می زدیم. بعد یک باره پشت ساعتش را باز می کرد و تمام چرخ دنده ها را بیرون می کشید و از من می خواست تمامشان را سر جایش بگذارم. می گفت هر وقت عقربه ها حرکت کردند یعنی همه چیز سر جایش قرار گرفته. بعد از اینکه ساعت درست می شد عنوان آزمایشش را مطرح می کرد و به مغازه می رفت. شب هم با نتیجه ی آزمایش ها و کلی تجربه ی غریب باز می گشت. هیچ وقت ندانستم چرا همیشه بعد از آزمایش ها پوست دستانش سیاه می شد. هر روز جمعه ای هم که آزمایش خاصی برای انجام نداشت، دست سه فرزندش را می گرفت و چهار نفری ره سپار کوه های سمت درکه و دربند می شدیم. یک ساعتی بالا می رفتیم و در یکی از کافه ها صبحانه ای می خوردیم و باز می گشتیم. این روزها پدرم در آستانه ی شصت سالگی با تمام سیاه و سپیدی موهایش دیگر نه قدرت شش تیغه کردن صورتش را دارد و نه حتی به رنگ کراوات هایش اهمیت چندانی می دهد. گاهی که از روزهای قبل با هم گپ می زنیم ، سر خم می کند و زیر لب می گوید به من که :" خیلی پیر شدم" این جمله اش عجیب حالم را به هم می ریزد. صبح امروز وقتی داشت پیراهنش را اتو می کرد، پرسیدم : " چای یا قهوه ؟" گفت : " سیب زمینی با سس قارچ " و بلند بلند قهقهه زد. مات که ماندم سر جایم و نگاهش کردم بین خنده ها گفت : " شیر شیر است، گرچه پیر بود... هر کدوم که خودت می خوری." از چشمهایم باید دانسته باشد که پیر شدنش دارد این شکاف را زیادتر می کند، این جمله و خنده ها و پیشنهاد کوه رفتنی که دیروز به من داد ، را من تلاشی قلمداد می کنم برای اثبات جوان ماندنش. تو اما باور نکن. تازگی ها از روی زمین بلند شدن هم کمی برایش سخت است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
باز دوباره لطف کرده بودند و هک کرده بودند این تنبلی های مرا ... باز دوباره کسی لطف کرد و نجاتم داد ... داشتم فکر می کردم شاید اصلن بهتر باشد که ننویسم ... بعد دیدم نمی شود ننوشت ... هر کس می خواهد نخواند ... مشکلات اخلاقی هم که گفته بودند آن قدر تام بود که حوصله ی فکر کردن را هم گرفت از من ... به هر حال من دوباره به صفحه ی تنبلی هایم باز گشته ام ... اگر شد و باید و شایدی بود در کار می نویسم و اگر نه خوش به حال همه ی شما که نفس می کشید...
این وبلاگ به خاطر مشکلات اخلاقی نویسنده اش تعطیل می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" از هلال ماه شب های تار به ستاره ی درخشنده ی روزهای خورشیدی ، در رسیدن مرجانی از کف آب های آزاد. " گرگ و میش که می شود هوای دم غروب، تازه می پیچم توی خیابان و سر پایین می اندازم که برگردم به خانه ام. ما چهار نفر بودیم . من ، او ، تو و ما. می فهمی که چه می گویم؟ من خودم بودم. او خودش بود ، تو هم لابد خودت بودی . اما وقتی ما می شدیم عجیب بود همه چیز. بعد داد می زدیم توی خیابان های این اطراف و هر طرف دیگری که "من و تو حق داریم که به اندازه ی یک ما هم شده با هم باشیم" . فرهاد می جویدیم آن روزها ستاره. یادت که هست. من و تویی درکار نبود. ما چهار نفر بودیم. بعد یکی مان دلش هوس درس خواندن کرد. رفت رم که درس بخواند.ما داشتیم می دیدیم که از کنار چشم هایش دارد قهوه می چکد پایین. تو دستمال را گذاشته بودی توی کیفت که عادت کنیم. حالا هم آدم مهمی شده اگر چه برای خودش نه ،برای من و تو. من هم که چاره ای نداشتم ، باید این جا توی این دانشگاه کذایی ادبیات می خواندم. تو هم که زندگیت همه و همه رنگ بود. رنگ. رنگ. رنگ. پسرهای مو فرفری، پسرهای گیتاریست دو آتیشه، پسرهای شاعر، پسرهای پا لاغر شکم درشت، پسرها روحمان را تازه می کردند. بعدها وقتی داشتیم زیر نورهای دیوانه ی کافه های صندلی لهستانی چشم های همدیگر را پیدا می کردیم من دیدم که چیزی شبیه به خونابه روی میز ریخته . کافه چی باید می آمد تا جمع اش کند. با دستمال که نمی شد. برای کافه چی لازم بود بداند ( یاد بگیرد شاید) خونابه با ساعت دیواری پاک می شود. بعد تو بدون اینکه به کافه چی نگاه کنی سرت را چپاندی توی فنجان قهوه. هر بار که می رفت من و تو سعی می کردیم نشان بدهیم که همه چیز عادی است. از چشم های ورم کرده و قهوه مال شده ی من می شد فهمید که چیزی نمانده برای پرسه زدن های خیابانی . بار اول که با هم رفتیم در خیابان های پر سر و صدای تهران مان بچرخیم، از پسرهای پا لاغر حرف می زدیم و داشتیم فکر می کردیم علم بهتر است یا شهوت. بعد من یک باره دیدم که از پشت موهای هر چهار نفرمان ، درست از پس گردنمان، از همان زیرها سیم های گیتاریست ها دارد آویزان می شود. پسرهای گیتاریست آن روزها دیگر دغدغه ی ما نبودند. فقط سیم هایشان را آویزانمان کرده بودند. داشتیم فکر می کردیم بهتر است سیم هایمان را بلند کنیم، که تو ناگهانی و بی مقدمه رفتی کله ات را از ته تراشیدی. او هم که نبود و نمی دانستیم با سیم ها چه می کند. من اما هنوز وقتی می خوابم تیزی سیم ها را زیر پوستم حس می کنم. حالا که چند سالی (درست پنج سال و هشت ماه) می گذرد از آن هم نشینی اول ، داریم با چشم هایمان می فهمیم که دغدغه ی ما فقط دغدغه است و باقی همه کادرهایی است که تو باید از ویزور دوربین تازه ات ببینی و شاید کلمه هایی که من بتوانم روی دفتری تازه بکشم و کوبیسمی که او با رنگ هایش روی مقواهای از پیش آماده شده بتراشد. حالا که سه شنبه باشد ، تا جمعه می چرخیم و بعد هم پای ایتالیائیمان از سفر می رسد. چمدان هاش را که زمین بگذارد و دوش آب گرم بگیرد، باید هر چهارنفرمان سلام کنیم به هم و بخزیم توی ماشین سبز رنگ و هی پشت هم خنده و قهقهه و هیجان و دوباره سه هفته زندگی. بعد هم برود و من باز فکر کنم در سال می شود سه هفته زندگی کرد و باقی را در حجم تمام فنجان های بی قهوه و بی شیر مسواک زد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" آیا کشیشی باید برای اعتراف ؟ " لرازپام عزیزم ، این بار با وصف زیبایی های تو و خوش رنگی چشم ها و گسی طعم نبودن هایت شروع نمی کنم نوشته ام را. می خواهم به صداقت و حماقتی توصیف ناپذیر برایت بنویسم که این جا چند روزی است دارم با چشم هایم می بینم پسرها چقدر زیبایند. خیلی زیبا. دستهایشان پر از شیطنت های جوانی و پاهایشان پر از وسوسه ی قدم زدن های طولانی. عزیزم این ها موسیقی من را دوست دارند. این ها دوست دارند با هم در تهران راه برویم. برایشان اهمیتی ندارد که موقع نشستن پشتم خم می شود. این ها بی نظیرند از زیبایی. سبزینگی را حس می کنم با این ها. شاگرد کوچکم عاشق ام شده . مرتب برایم نامه های عاشقانه می نویسد. مرا در نان و پنیر صبحانه اش سهیم می کند و می پرسد که چقدر می توانم دوستش داشته باشم. می خواهم بگویم زیاد اما می ترسم. اصرار می کند اجازه داشته باشد برای یک بار هم که شده موهایم را شانه کند. می گوید دیشب خواب دیده که من موهایم را کوتاه کرده ام. صبح بیدار شده و فکر کرده چقدر زشت می شوم اگر کوتاه کنمشان. عزیزم بچه هایی که بی پدر و مادر بزرگ می شوند خیلی دوست داشتنی اند. درست عاشق می شوند. درست می بینند. درست حرف می زنند. اشک هیچ کدامشان هم لب مشک نیست. پسرهای این جا بی نظیرند از زیبایی. لباس هایشان زیباست. شلوارهایشان ، شال گردن هایشان، کلاه هایشان، رگ و پی و استخوان های گونه هایشان، پیشانی های چوبیشان. دارم اعتراف می کنم برایت که این ها روحم را تازه می کنند. شاگردان کوچکم را دوست دارم. نگاه هایشان را وقتی خنگی به خرج می دهند و نمی فهمند که حرف عله گاهی باید حذف شود. سوال هایشان را وقتی که درس هایم را می فهمند و می گویند به خاطر من دارند درس می خوانند. بعد یکصدا با هم صرف می کنیم. فکر کن سی و چهار نفر با هم و یکصدا. " یحترمُ ... یحترمان ِ ... یحترمونَ ..." این ها سرما که می خورند، بینی هایشان سرخ نمی شود. این ها سرما که می خورند سرفه هایشان را توی دلشان جمع می کنند که نگران نباشم.این ها را خودشان می گویند. بی اختیار بغلت می کنند و از خواب هایشان می گویند. عزیزم این ها بی اندازه زیبایند. من را در همه چیز خودشان سهیم می دانند. شاگرد کوچک من با آن دست های شکلاتی رنگش من را در لباس زیبایی نقاشی کشیده. حالا می فهمم چرا هفته ی گذشته می پرسید چه رنگی را دوست دارم. می گوید که کاش قدش زود تر بلند شود، می گوید باید هم قد باشیم. عزیزم پسرهای این جا خیلی زیبایند . چهره های بی خطشان دارد بیچاره ام می کند. چهارشنبه چهادردهم آذر ماه خانه ی کودکان بی سرپرست تهران بزرگ – اینترنت مجانی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
انقدر آب ندهید ، جوانه ای که گل نمی شود همیشه بهتر است. با تمام سیاهی موهایم و تیرگی پوستی که آفتاب به این روزش انداخت عاشق پیرمردهای بیست و چند ساله ام . سردر گم می مانم گاهی از جنش این کرم های شب تاب که در روز مثل دست و پا زدن های غریق در آب بی فایده اند . دیگر تمام آب های جهان از آسیاب افتاده اند و زمان گذشته است بر بالای پیچک انگشتان سرو. کلام در من محبوس نشد. حتی به قدرت صدای تو. آن گاه که می گریختی از صدایم، من داشتم در تمام لغات ظهور می کردم و سوزن داغ ننوشتن در گلوی انگشتانم هی زیر و رو می شد. محو نمی شدی. نمی پوسیدی. با عینکی به اندازه ی کادر دوربین های صد سال پیش داشتی نگاهم می کردی. پهنه ی تکرار های روزانه روی سیم های بی خار تلفن گسترده بود خودش را. من داشتم بال می زدم . مثل حجم کوچک گلبول های سفید که وقتی زیاد می شدند همه را می ترساندند. تو نگاه می کردی ببینی می توانم یا نه ؟ دم طلوع که شد ساکت بودیم ما. من و تهران. زمین داد می زد. آب می خواست. من هم که نسکافه نداشتم تا غروب را مزه مزه کنم کنار پنجره. داشتم ته خودکار را می جویدم که جوهر به من نفوذ کرد. زبانم آبی شده بود. بوی بیک می دادم. جوهر شتک زده بود روی لبانم. پاک نمی شد. با دهان جوهری شروع کردم به صرف کردن . مضارع مجهول و موکد فعل حرام را نمی دانستم چطور باید ساخت. باید مثل شاگردهای لپ نارنجی ام از یذهبُ شروع می کردم. اعلال سخت بود. حرف عله می خواست نگذازد هرگز بفهمی داری صرف می کنی. صبور بودم وقتی معلم این ها را یاد می داد. می گفت نون جمع های مونث سمی است. هرگز نباید چیدشان. از بچه های کوچک خوشم می آید . تا می آیم بغل کنمشان، می ترسم بزرگ شوند. بزرگ شدنشان درد دارد. شاگرم می پرسید اگر اکسیر جوانی بخورد می تواند همیشه در همان سن باقی بماند یا نه ؟ دلم نمی خواست بگویم نه. کس دیگری داشت می ترسید از این که روی پوست سینه ی خواهرزاده اش دو دمل چرکین شروع به رشد کرده بودند اما نمی دانست درد دارد این رشد دملی. من می دانستم خواهر زاده اش دارد می فهمد که چقدر عجیب است برای خودش. بچه ها دارند بزرگ می شوند. روی پیشانی هایشان جوش های درشت می زنند. سینه هایشان دارد سهمگین می شود برایشان . بچه ها دارند بزرگ می شوند. حالا دخترهای کوچک باید به فکر بزک بیافتند. باید پشت لب هایشان را با نخ سفید و کلفت پاک کنند. پسر ها باید یاد بگیرند کم تر خرما بخورند. لابد یک رطب نخورده ای هم هست کنارشان. باز هم گوشزد می کنم بچه ها دارند رشد می کنند. دارند بزرگ می شوند. من هنوز بوی بیک می دهم . طعم دهانم تلخ تر از همیشه می شود. باید یک جای این خانه شوینده ای پیدا کنم . قرار دارم. قرارهای کاری حالم را خراب می کند. مودب بودن ها و سر خم کردن ها بیچاره ام می کند. حس بدی دارم . دخترهای دبستانی را دوست دارم. حس بدی دارم. دخترهای راهنمایی را دوست دارم. حس بدی دارم. دخترهای دبیرستانی را دوست دارم. حس بدی هم دارم. این ها دارند می فهمند یک چیزی را. پیوست: دیشب داشتیم حرف می زدیم . با دوستی تازه که می خواهد باور کنم دوست نیست. این ها که خواندی جویدن مداوم حرف های دیشب است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" باید داد می زدم " دست میکشم روی تمام خاطراتی که مثل بوی بیمارستان احمقانه و خود ساختهای اینجا درست روبهروی آینه برایم گذاشتهای تا یادم نرود که یک روز همهی من بودی و انگار هنوز هم هستی. مثل اینکه پوست پرتقالی را که شکل قایق شده بود برداشتی و سیگار نیمه روشن را توی آن خوب فشار دادی و روی میز ول کردی. بعد وقتی من رفتم که استکانها را بشورم، سر خم کردی که کفش هایم را بپوشم. از کفشهایم بیزارم. پا را خسته میکنند، از بس که سیاهند. فکر میکنم این روزها که پاز راست می گفت. " زن همیشه برای مرد "آن دیگری" بوده است، آن متضاد تکمیل کننده. اگر قسمتی از وجود مرد با شیفتگی بخواهد با او اتحاد یابد، قسمتی دیگر که به همان اندازه مبرم است، اورا رد و نفی می کند. زن شیئی است، گاه نفیس، گاه آزارنده، اما همیشه متفاوت... " بودم؟... نبودم؟ میترسیدم اگر بدانی یک روز، که همهی منی تو با آن چشمهای درشتات، چنان پا به فرار بگذاری که دست هیچ کس دیگر نرسد به تو. فهمیدی؟ خواب می دیدم. یک اتاق سفید و یک تخت فلزی دراز قد و من. بستریام کرده بودند. دکتر میگفت میگرن آدم را از پا در میآورد ، دکتر میگفت قرص بخور، میگفت سُرنگ، سِرم ، شربت، دوا، دارو، هذیان، هذیان، هذیان میگفتم آن روزها. حاضر بودم هرجایی باشم جز اتاق خودم. داشتم زور میزدم که پاییز خوبی باشد. داشتم زور میزدم. فهمیدی؟ یک ماه تمام یک سر نوار سفیدی را گرفته بودیم و داشتیم از وسط دشت مین راحت قدم میزدیم. یک باره نفهمیدم چرا خسته شدی و نشستی روی خاک. من هم که هرچه زور زدم بمیرم نشد. باید چه میکردم؟ باید میماندم تا بوی عفونت و هرزگی کلامم حالت را بر هم می زد و دامن میزد به این نفرت تازهات؟ یا اصلن باید با این غم نوزاده که در من به روز چپانده بودیاش چه میکردم؟ باید میرفتم که شاید یک جای خرم شهر آزاد شده از دست دشمن، به هم برسیم اگر موازی راه رفته باشیم؟ میگفت دشمن را میسازیم. ما را میگفت، درست من و تو. دشمن را ساخته بودیم ما؟ بعد وقتی راه افتادم، که داشتم زار میزدم و هی پشت سر را نگاه میکردم که رسیده باشی و نرسیدی هیچ وقت. پاز ادامه میداد که: " زن چنان چه سیمون دوبوار گفته است، یک بت، یک الهه، یک مادر، یک ساحره یا یک پری الهام است، اما هیچ گاه خود خویش نیست. از این رو روابط عاشقی ما از آغاز فاسد است، از ریشه مسموم است." مکزیکی ها این شکلی فکر می کنند، نه؟ پاز از خود مکزیک آمده بود وسط کتاب من. دورِ دور که شدم، فکرها احاطهام کرده بودند. فکر نیامدن شلیک میکرد، روی زمین پهن میشدم، جان میکندم، نمیمردم. بلند میشدم. میایستادم. فکر باقی روزها شلیک میکرد، پهن میشدم، جان میکندم، نمیمردم. بلند میشدم. میایستادم. دوباره پهن میشدم، جان میکندم، نمیمردم. بلند میشدم. میایستادم. سه باره و چهارباره و پنج باره. داشتم هذیان به هم میبافتم که بیدارم کردند. از بیداری میترسیدم. این هم بیماری تازهای بود. قرص بود و شربت و دوا و اشک که به زور در من میریختند. بیداری بو گرفته بود. تهوع داشت. چندش داشت. مادرم میگفت اجدادت خرس بودهاند که خواب زمستانی گرفته تو را. راست میگفت اجدادی که خرس بودند مراقبت میکردند از من، حالا به حکم گناهی دست کشیدهاند از این مراقبت. احتیاط میکنم. احتیاط میکنم و از روی تخت خودم را توی آسانسور میچپانم. دکمهها را که میزنی بالا و پایین میروی. خودت و اتاقکی که در آنی. احتیاط میکنم و بیست و هفت بار از یک به پنج میروم و از پنج به یک برمیگردم. بیست و هشت بار شاید. زنیکه خوش آمد میگوید پشت هم. حس میکنم احتیاج دارم بشنوم که خوش آمدهام. صدای پاز با آن جملات کش و قوس دارش زیر صدای خوش آمد گوییهای این زنیکه، توی آسانسور با من بالا و پایین میآید. " انسان تنها موجودی است که میداند تنهاست و تنها موجودی است که دیگری را میجوید... بنابراین هنگامی که متوجه وجود خویش است متوجه فقدان دیگری یعنی متوجه انزوای خویش هم هست." بچه که بودیم آسانسورها زود تر خراب میشدند. پیوست : حرف های پاز برگرفته از مقالهای از کتاب دربارهی ادبیات، تحت عنوان " دیالکتیک انزوا " ست که احمد میرعلایی ترجمهاش کرده. توضیح این که صرف آوردن این جملات در متن فوق، معنای توافق با آن را حاصل نمیکند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" فارسی دشوار نیست لئون عزیزم " وقتی رسیدم که دیگر دست هایم پر شده بود از بوی خستگی و رخوت راه. تاکسی های هرزه ی فرودگاه بدجوری دندان گرد بودند اما چمدان من هم سهمگین تر از فکر اتوبوس بود. وقتی راننده چمدانم را توی صندوق ماشین می چپاند ، داشتم فکر می کردم کاش پرسیده بود در چمدان شکستنی دارم یا نه. کاش گفته بودم که کاج ها ممکن است ترک بردارند. ترمز دستی که قیژ کرد و راه افتادیم راننده با موهای سپیدی که اصلن مثل یاس نبودند و صدای زنگ زده اش گفت: " خانوم شما هم بیکار بودی پا شدی اومدی ها ! اومدی چیکار آخه؟ "خنده ام نمی گیرد اما چیز مشکوکی کنار لب هایم وول می زند. فکر می کنم یعنی می تواند بداند ؟ ! نور زرد خورشید محکم می خورد روی خط های سفید کف اتوبان و بر می گشت روی صورتم. وقتی می رفتم از این اتوبان شب عطر بهتری داشت. راننده مدام حرف می زد. من مدام اس.ام.اس می دادم که رسیده ام. راننده بی جهت و یک باره می پرسید : " ایتالیا بودی دیگه ، نه ؟ ... من دیگه چشمم عادت کرده . خوب می فهمم کی از کجا اومده. ایتالیا به قیافت میاد. " کجای قیافه ی من به ایتالیا می آمد را خدا می دانست شاید. امتحان سختی بود. هجده صفحه ریز به ریز سوال. از امتحان که خلاص شدم دیگر عربی فکر می کردم و عربی حرف می زدم.شب هم که خوابیدم عربی خواب می دیدم. حالا دل خوش فارسی کهنه ی راننده ام. بیا فارسی حرف بزنیم. ببین چقدر ساده است. نه یک و دو می فهمد و نه زن و مرد. لذتی دارد فارسی فحش دادن. اما وقتی بخواهی عربی فحش بدهی ، باید اول حواست را جمع کنی و ریشه را پیدا کنی و مونث اش را بسازی و بعد هم که کلام ساختگی از دهانت بیرون آمد، باز دلت سبک نشود. دارم فکر می کنم چه زنان صبوری دارد این زبان عربی. بیشتر فحش ها اصلن مذکر ندارند و هیچ کدام از این ها نمی خواهند یک ملیون امضا جمع کنند. عجیب به نظر می رسد این. "خانوم حالا بگو بینم ، ما چه جوری این پسرمون رو برفستیم ایتالیا؟" یاد لئون می اندازدم این جمله. لئون که می خواست فارسی یاد بگیرد، فعل هایش همین قدر عقب مانده بود. برفستم، باپوشم، باخرم. می پرسید :" مصدرش می شود باخریدن؟ " من می خندیدم. بور می شد، داد می زد که :" لعنت بر مصدرش" خنده ی من هم رشد می کرد . بعد یک گوشه می نشست و دستش را لای موهای قرمزاش می برد و می گفت : " فارسی دشوار بود مهسا. لهجه داشت." فارسی دشوار نیست لئون عزیزم. فارسی لهجه ندارد برادر من. یادگرفتن زبان آدم هایش دشوار است . یاد گرفتن لهجه ی مردم اش درد دارد.داشتم از امتحان می گفتم. بد جوری سخت بود. کافی بود سوال هایش را به زبان مادری از تو بپرسند تا گیج بمانی در جواب. سوال اول این بود که چرا می خواهی عربی یاد بگیری ؟ فکر کردم چرا خواستم عربی یاد بگیرم؟ اصلن خواستم یا یک دفعه دیدم دارم یاد می گیرم. سوال آخر ننگین تر بود. گفته بود فرض می کنیم عاشقی. نامه بنویس برای معشوقه ات. اصلن مگر می شود که کسی را دوست داشته باشی و برایش نامه ی عربی بنویسی. تمام لطافت ذات نامه یخ می زند. وای چقدر تهران را دوست دارم با همه ی ترافیکش. از حالا که برسم خانه تا وقتی شب شود و همه بیایند و لیوان پر کنند و خوش حالی کنند، چند ساعتی وقت دارم که کنار پنجره ی اتاق بوی تهران را بچشم . حساب کن اگر تهران زنی باشد که با تمام انگشت های دود خورده و لباس های کج و کوله اش صادقانه هرزگی کند، دبی زن باره ای بود که با طلا و جواهرات زشت و بد ترکیب نه بویی از آرامش و وسوسه و شهوت داشت و نه سلیقه. آن جا فقط یک چیز مهم بود. این که باید خرید کرد. هر چه بیشتر خرید کنی، مثل این است که بیشتر کتاب خوانده باشی و درس. باید یاد می گرفتی که هر انسان یا خریدار است یا فروشنده و لا غیر. بد رنگ بود. راننده که می خواهد پیاده ام کند انگار بعد از این همه وراجی مجبور باشد باز هم حرفی بزند ، آهسته می گوید : " اما خودمونیم ، تا حالا مسافری ندیده بودم که کسی نیاد دنبالش. " لئون عزیزم ، حالا دیگر آن قدر فارسی را یاد گرفته ای که برایم نامه های بلند بالا می نویسی. حالا دیگر به مصادر فارسی لعنت نمی فرستی گرچه در نوشته هایت می بینم ، دل پری داری از مردم اش. حالا دیگر وقت نیست تا با هم فیلم ببینیم و درست جایی که زن نازک صدا می گوید : "تهروون؟ تهروون که می گن خیلی قشنگه اما آدماش بدن ... " قهقهه بزنی و ذوق کنی و به تیک تیک دندان های من روی هم توجه نکنی. هشت سال طول کشید تا فارسی تو آن قدر رشد کند که آخر نامه برایم بنویسی :"... الباقی می ماند خاطره ی هم نشینی های شبانه با تو و هم سن و سال هایت در کافه های تهران و زیبایی های کلام دختری به اسم مهسا که فارسی را به من چنان یاد داد ، که حالا دارم سعی می کنم به دخترسه ساله ام "اِما" بیاموزمش. " لئون عزیزم این جا تهران است. شهری که من دوستش دارم، با زبانی که به آن می نویسم ، به آن می خوانم و به آن حرف می زنم. این جا تهران است با آدم هایی که من هم نه زبانشان را فهمیدم و نه لهجه ای که تو از آن حرف می زدی. اما فارسی آن روزها دشوار نبود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
"سرگشتگی همیشگی اول شخص مفرد یا تهران عزیزم بدرود کوتاه مرا بپذیر" وقت نبود تا یک یکشان را در آغوش بگیرم و اشک درشت بریزم و خداحافظ بگویم. یکباره همه چیز عجیب شده بود، لرازپام عزیزم. یکباره قرار گذاشته بودند من تا اهرام ثلاثه را پا برهنه بدوم. چه باید می گفتم بهشان؟ مادرم ساک را که جمع میکرد، میخندید. از همان خندههای عجیب که موقع مرگ آدمها همیشه سراغ اش میآیند. مانده بودم که دارم میروم یا میمیرم. پدرم با آن لبهای پهن که همیشه میخندیدند، میگفت عادت میکنی .اما نه یک بار، هزار بار میگفت عادت میکنی و دلداری میداد چشمهای برادرهایی را که از غصه یا نمیدانم از چه چیز عجیبتری میسوختند و رنگ هندوانه شده بودند. من دلام کف اتاق، روی فرش گل درشت ریخته بود. بوی خون میآمد از کف اتاق. کاج ها را که جمع می کردم، فکر کردم چه طور باید چمدانی را که مادرم با این نظم چیده است تنها بچینم. نه ممکن نبود. باید مادر باشی تا بتوانی. باید عادت کنم. مادرم میگفت مبادا فرعون مومیاییات کند و بخندد به من که این جا منتظر ماندهام. من فکر میکردم کنار نیل باید با پوریا و محمد قدم میزدم. من فکر میکردم از هرمها باید با تو بالا میرفتم. تو قول داده بودی پارو بزنی. رفته بودم خداحافظی کنم از درس و مدرسه و دانشگاه و همکلاسیهای چادر سیاه. چشمها از لای چادر بد جوری خش میانداختند روی این تجربهی جدید تنهایی. یکی از چادر سیاهها که صدایش را نشنیده بودم تا امروز، میگفت فرقی نمیکند، این جا که بودی از این تنهاتر بودی. بغضم میگرفت. تازه داشتم میفهمیدم لجنهای کف حوض دانشگاه خوش طعمترین سبزیجات دنیا بودند. تازه داشتم میفهمیدم چقدر موزاییکهای دانشکده با آن خاکهای همیشگیشان دوست داشتنیاند. بعد باید میرفتم مقهی ( باید کم کم عادت کنم به جای کافه، مقهی بروم) آدمهایی که همهی این روزها نمیدانستند چه طور دارم جان میکنم و له میشوم، آمده بودند مرگام را تماشا کنند. من هم داشتم زور میزدم قشنگ بمیرم که بلیطهایشان حرام کارگردانی ضعیف نشود. توی چشمهای همه شان برق میزد. فکر میکردم کجای من گریه دار است برای اینها. لرازپام عزیزم لج نکن. بردار گوشی را. باید خداحافظی کنم با تو. باید بگویم به تو که تمام تیزیهایت را دوست دارم هنوز. لج نکن با من. وسایل کوهنوردیات را گذاشتهام توی کیسههای رنگی. شک نکن که تهران هنوز شهر من و تو است. شک نکن که از همه دردناکتر ترک همین تهران است. شک نکن که من بی تهران مهسا نیستم دیگر. میترسم عزیزم. میترسم آن قدر غرق شوم در خاکهای زرد کنار دریای سرخ که یادم برود یک روز دغدغهام نوشتن بود. یادم برود که این خیابانها چقدر کج بودند و بالا و پایین داشتند. یادم برود که تهران تمام من بود. دلام اگر برای تهران تنگ نشود چه؟ اگر از دوری تهران تب نکنم چه؟ اگر بدون بام امیرآباد زنده بمانم چه؟ لج نکن با من عزیزم. کسی که مامورش کرده بودی با من حرف بزند بدجوری محترم بود. مطمئن نیستم که چه میآید بر سر منی که مهسا باشم. مطمئن نیستم که چه میشوی تو بعد از این. اما مطمئنام اگر امشب دریچههای پرواز به روی من بسته شود قرار است باز هم در شهری نفس بکشم که تو در آن قدم میزنی. شاید نشانهای باشد. لابد امشب آرزو میکنی که بروم و دور شوم از تو. لابد نمیدانی که من این جا زیر تمام این 20 کیلو اضافه بار برای تمام شصت هفتاد کیلو وزن تو جا باز کردهام عزیزم. اگر رفتم که زمان میداند چه میسازد از تو. اگر ماندم برایت میگویم که چقدر خوش بختم من. وقتی که حتی بعد از ترک همیشگی تصویرت را می بینم. این جا آدمهایی هستند که تسبیح به دست به پای خدایشان افتادهاند تا من بروم. حق دارند. خسته کردمشان. این جا منی هم هست که بی تسبیح میخواهد نرود. از این جا تا ایستگاه اول راه زیادی نیست. شاید نیم ساعت. اگر نرفتم خودم را برای تهران هدیه میآورم تا بعدها که رشد کردی با دوچرخه تا خود جامائیکا رکاب بزنیم. پانزده سال سفر کنیم. بدون این که دل تنگ تهران و آدمهایش باشیم. بعد وقتی برگشتیم دستی به سر کلبهی شمالی من بکشیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
گوشهای نشستهام و انگشتام را هی توی بطری آب میبرم و بیرون میکشم. بطری هم هی غر میزند که: "هوووبب". وقتی قرار است من خشک شوم در این یکشنبهی کذایی، چه در نیل پارو بزنی، چه در جوبهای پر موش ولی عصر. « و قَطَعنَ أیدِیَهُنَّ » در آن یکشنبهی لعنتی ماندهام. گیر کردهام شاید. با خاطرهی چهارشنبهای غم انگیز و جمعهای ننگ آور. و عجب غمی دارد این، که هر چه زور میزنی و التماس میکنی تمام نمیشود و نمیرود و نمیچرخد و از این نِمیها. مثل اینکه حول محوری استخوانی قدم بزنی و بوی رخوت و کله پزی در مشامت بپیچد و یکباره دل تنگ گوسفندیهایت روی چمن غلت بخوری و بعد سرگیجه. سرگیجه و تهوع. سرگیجه و خون ریزی. بی درد. بی شنیدن ِ یا علیهای بلند پدر وقت بلند شدن از زمین و بی شنیدن آیهای بلند، وقت زایمان ِ من، از دهان مادر. فکر میکردم تمام شده باشد. همه چیز. صداهایی هست که نمی گذارد. شلیک. شلیک و چه اسلحههایی که با شکل لزجی لولههایشان جسارت قتل ندارند. دل تنگ خوابیدنام. قرص همه چیز را کش میآورد. تصاویر را. من را. این یکشنبهی نفرینی را. تو اما بیش از آن کش آمدهای که قرص قادر باشد کاری کند برایت. با همان صلابت و به همان روشنی که در اولین دیدار کش میآمدی. خمیازههایم گرچه از چندش بیداری پُراند، چشمهایم گرچه از طعم طولانی شدن این بیداری خون میریزند، اما بیدارم. بیدارتر از تمام روزهایی که عبور میکردند. بیدارم و حس میکنم که پاهایم دارند سرسام می گیرند. (پا درد هم بد مصیبتی است. مته زدن دندان موشهایی که در پاهایم لانه کردهاند را، حس میکنم. چنان به جویدن دل بستهاند که یقین دارم دوری از دندانهایشان دردی است عمیق ترو تازه تر.) پدرم میگفت: " دیمی هم که نمیشود، باید یک قانونی داشته باشد برای خودش". محمد میپرسید: "مهسا چرا ابن سینا اسم کتاب پزشکیاش را قانون گذاشت و کتاب دیگرش را شفا ؟" پرتقال پوست میکندم. فکر میکردم دل تنگ یوسفام. باید پوست دستم را میگرفتم. داشتم فکر میکردم " کانَ قَمیصُهُ قُدُّ مِن قُبُلٍ " ! یا " کانَ قَمیصُهُ قُدُّ مِن دُبُرٍ" ! قُبُلٍ یا دُبُرٍ ؟ باید میدانستم. باید پوست دستم را میگرفتم. چاقوها کُند بودند. بعد وقتی پرتقالام را پوست کندم، پدرم با تماماش میخندید و محمد ظفرنامه میخواند و پوست دستم سر جایش بود. لُرازپام عزیزم، چقدر لاستیکیاند این نورها. لرازپام عزیزم، چقدر مسخرهاند این تصاویر. نقره ای ِ کش آمده با فونتِ سیاهت را می بینم. (مار گزیدهام، از سپیدیها و سیاهیها می ترسم، کمی.) لرازپام عزیزم، سر درد دارم. شامات را حاضر کردهام، روی میز. غذای امشب را که خوردی کرمهای شب تاب معدهات را میجوند و بالا و پایین میروند، از فرورفتگیهایت میگذرند و روی برآمدگیها میخوابند، آن وقت درست لحظهای که لبهایت را جمع میکنی تا غرولند را شروع کنی، میشوی همان که بودی. همان که باید باشی. لرازپام عزیزم، غذایت را که خوردی بیا با هم بخوابیم. نه ! سردم نیست. فقط از مردان روپوش سفید میترسم. باید کمی بخوابم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" توضیح بسیار ضروری : دیشب تا صبح با بهنام عزیز پای کامپیوتر بودیم و بعد از هزار بار بالا و پایین کردن بالاخره از هک شدن در اومدیم . توضیح اینکه دیروز اگر شک داشتم که غلیظ نوشته ام ، امروز مطمئن ام که اصلا این طور نیست . کاش به جای هک کردن گوش کنیم . (17/08/86) مهسا نیک دل " " خدایا ، هوا و خندهی معشوق را از پابلو نرودا بگیر، طرهی گیسو را از پگاه احمدی نگیر." این روزها به شکرانهی نعمتهای خداوندی از هر هفت نفر، هشت نفر شاعراند و از هر چهار زن، سه زن فمنیست و عجب بازاری دارد این فمنیسم دو آتیشهی ایرانی. هر کس می رسد به تو، از حالش که بپرسی، اول شاعر است، بعد در یک کارخانهی خودروسازی آبدارچی. اول فمنیست است بعد در یک روزنامه شعر مینویسد و بعد هم لابد معلم یک مدرسهی راهنمایی است. چند زمستان پیش بود. آقای مقدم کافه شوکا میگفت دنیا که به آخر برسد نسل دو چیز دوام میآورد. اول سوسکها که مقاومتراند و دوم شاعرها که زیادتراند. راست میگفت. آن هم چه شاعرهایی. دو کلام موزون و یک لغت قلنبه و کمی رنگ و کمی عطر و بو را مخلوط میکنند و روی کاغذ میپاشند و میشوند شاعر. بعد هم نفری یک وبلاگ راه می اندازند و به به و چه چههای آن چنانی سر میدهند و میشوند اسطورهی شعری یک جامعه. این جا اگر خدا یار باشد و زن هم باشند، داد فمنیسم سر میدهند و “چشمان زنان” نام میگیرند و تو نمیدانی این چه جور دادخواهی و پشتیبانی از زنان است که سردمدارانش را زنانی با صورتهای بزک کرده و موهای افشان شده و جیبهای پر از پول تشکیل میدهند.به قول دوستی اگر زنان ایرانی ناراضی هستند و درد اجتماعی دارند چرا بعد از گذشت این همه روز و ماه هنوز یک ملیون زن پیدا نشده که آن برگههای کذایی را امضا کند. اینکه شعر چیست و شاعر کیست و وظیفهی شاعر چیست و اینکه آیا اصلا باید زن بود و شعر گفت یا شاعر بود و از جنس زن، همیشه ادبیات معاصر ما را به خود مشغول کرده. اما آنچه که پیوسته به ریشههای این ادبیات تبر میزند و دملهای چرکین میسازد، پدیدهی اسطوره سازی است. اسطورههایی که با توسل به تاکتیکهای جوامع بیمار، بی هیچ دلیل و مدرک و برهان کاملی به دست عدهای بیمارتر ساخته میشوند. این در حالی است که در چنین جوامعی همیشه بزهای گری هستند که هر جا چوپانشان برود، راهی میشوند."پگاه احمدی" از جمله کسانی است که شعر را ابزار مناسبی برای ادای دین به زنانگی قلمداد کرده و با توسل به این حربه میکوشد زنی باشد که شاعر است (و نه شاعری که زن است.) نقدهای بیشماری بر آثار این شاعر نوکار شده است که همگی به نوعی توسط خود ایشان و یا احیانا عناصر پشتیبان و خودمانیتر نوچه های نتراشیده و نخراشیدهی ایشان پاسخ داده شده است. آنچه امروز من مینویسم نه سخنی دشمن ستیزانه که درد دلی است صادقانه برای ابراز آنچه مدتها است تمام من را به خود مشغول داشته . نکته ی اول در باب خصوصیتهای شاعری است که از سر مدرنیتهی جعلی دست به دیوار زنانگی و فمنیسم میساید.سوال این است که اگر شما به گفتهی دوستانتان سردمدار نوع خاصی از ادبیات هستید و برای ادبیات معاصر ایران و به خصوص شعر زحمت میکشید، چرا زبانتان ویژگیهای باستانی (archaic) زبان شاملو را وام گرفته است و با تلاشی عجیب سعی در استفاده از کلمات منسوخ شدهی تاریخ ادبیات دارید؟ آیا این نیز حربهای نیست برای به رخ کشیدن دایرهی لغات منسوخ؟ (استفاده از لغاتی نظیر : منقاش و افاعیل و بيغاره و اشکوب و ... در همین کتاب اخیر که این روزهایشان گلوست ! ) . بحث این جا است که آیا برای استفاده از این کلمات لولهی اسلحه روی حلقتان بود که گاه اینقدر بی دلیل از آنها استفاده کردهاید؟ شما اگر در همان دورهی کارشناسیتان درس معانی و بیان را گذرانده باشید، حتما عبارت غرابت استعمال به گوشتان رسیده است. فکر نمیکنم حتی در ساختارشکنترین آثار ادبی هم این چنین با بی رحمی از کلمات غریب استفاده شده باشد.از طرفی زبان عقبمانده و کهنهی اشعار اخیر لحظه به لحظه بین شما با آنچه که در واقعیت ادبیات در جریان است فاصله میاندازد. آن هم نه فاصلهای کوچک که شکافی عمیق و فراموش ناشدنی. نکتهی بعدی بازیهای زبانی است. بازی با کلمات و بازی با ساختار جملات و ... که امروز مد نظر بسیاری از شاعران معاصر قرار گرفته است. از آنجا که شکل این بازیها دل فریب است، خانم احمدی عزیزسخت دل خوش بازی شده اند. اما به چه قیمتی ؟ آیا ایشان مطمئناند که روش درست بازی را یاد گرفته اند؟ فکر میکنم بد نباشد اگر بدانند که استفاده از این بازیهای شاملوصفتانه خیلی قبل از ایشان کهنه و بی رنگ شده. بازی اگر قرار باشد به نفع نوشته تمام نشود به چه دردی می خورد؟ از طرفی خانم احمدی، شما که بوی ایجاز به مشامتان سازگار نیست و شعرهای طویل می نویسید، هیچ فکر نمیکنید که این بازیهای زبانی مخاطب بیچاره را خسته و زده می کند؟ البته شما مخاطب خاص خودتان را دارید و گور عمهی مخاطب غیر خاص ... نکتهی سوم این که خانم احمدی گویا آن قدر خودشان را بالا تر از دیگران دیده اند که در هیچ کدام از شعرهایشان اثری از تجارب فردی دیده نمی شود. و ما جملهی مردمان و به خصوص زنان، آوارگانی هستیم که باید زیر چتر ایشان پناه بگیریم. ایشان در لباس بزرگی نقش کودکی را بازی میکنند که میخواهد جهان را تغییر بدهد در حالی که از این تغییر اثری در خودشان دیده نمی شود. حرف تازهای هم نیست. تکرارهایی که همیشه شنیدهایم. تکرار و تکرار و تکرار. فغانهای تکراری زنان شاعر و نویسنده ، بحث جنسیت و افراط در زنانگی و ... که همه به خودی خود نقش به سزایی در تهوع آور بودن اثر ایفا میکنند، بعد جیغ بنفش و دادخواهی از تاریخ و ... وای ، وای از این بازی های لوس. و بعد ذهنیتی که هیچ تلاشی نمی کند تا در فرم شعری تاثیر گذار باشد و تنها در تصاویر محو وتباه می شود. نکتهی آخر این که تا کجا می خواهید ادامه دهید این جلسات نقد و بررسی - به قول خودتان - را ؟ هر هفته یک جلسه می گذارید که آی ملت بیایید و نقد شدن ما را ببینید.بعد در جلسات برای خودتان نوشابه باز میکنید و کوکا کولاهای پررنگ و پولهای خوش رنگ به هم قرض میدهید که به به ما چقدر شاعریم و چقدر ... خانم پگاه احمدی عزیز بهتر است جیک جیک مستان را رها کرده و به فکر زمستان باشید (1). نمی دانم واقعا چقدر ظرفیت دارید برای خواندن این چند پاره . لابد دوباره می آیید و می نویسید که :" این روزها هرچه بخواهی عمیقتر، گوشهتر ، آرامتر، در هوای خودت نفس بکشی، بیشتر می خواهند غرق ات کنند در چرک و عفونت ِ خودشان..." نترسید غرق نمیشوید در عفونت من. از خودتان ظرفیت نشان دهید و بخوانید و کمی فکر کنید. باور کنید زمان زیادی نمیگیرد از شما. خدایا اگر قرار است من هم این چنین کارشناس ادبیات فارسی شوم، نیمه شب با دستان خودت خفه ام کن.خدایا هوا و خندهی معشوق را از پابلو نرودا بگیر، طرهی گیسو را از پگاه احمدی نگیر. خدایا، آسایش و آرامش را از من بگیر، عکاس خوب و ادعای فمنیستی را از پگاه احمدی نگیر. التماست می کنم. 1) برگرفته از شعری تحت عنوان جیک جیک – پگاه احمدی . پیوست : این مطلب با توجه بیشتر به کتاب این روزهایم گلوست نوشته شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
30 / 7 / 86 تمام دیشب را تا صبح پلک بر پلک نگذاشتم و فقط سیگار و فقط چای و فقط فکر . مثل اینکه قرار باشد فردا در یکی از میدان های شهر ، درست رو به روی چشمان آدم ها تو را گلوله باران کنند . فکر کردم قیافه ام باید چطور باشد . فکر کردم دست هایم باید بلرزند یا نه ؟ تمام دردم از این است که برای تماشای مراسم اعدام من مادرم نمی تواند بیاید . نمی تواند ببیند که وقتی می میرم همه ی نگرانی هایش تمام می شود ، و من نمی توانم به قدرت چشم های او ساده و راحت بمیرم . تمام صبح را تا حالا که ساعت دوازده چهارده دقیقه ی روز دوشنبه است ، عرق ریخته ام و فکر کرده ام که از امروز دیگر همه چیز تمام شده . یک رشته نخی که دیشب از میان رویاهای سرم بیرون کشیده ام ، کلاف بزرگی شده ، که نمی دانم باید با آن چه ببافم . همیشه فکر می کردم گردنش باید از سرما حفظ شود ، شال گردنی که داشتم می بافتم ، هنوز روی میز اتاق پهن است . حالا لابد باید با این کلاف تازه و پر رنگ ادامه اش بدهم و بعد شال را دور گردن خودم بپیچم و در خیابان های زمستان راه بروم . بعد کسی را ببینم و سلام زورکی تحویلش بدهم و بگوید به من که شال گردنت چه رنگ غریبی دارد . پدرم دیشب می گفت ، چشم هایت مثل دو تکه از هندوانه با دانه ای سیاه گویای چیست ؟ می گفتم خسته ام کمی . لابد می خواست مطمئن شود که دیگر با هیچ کدام از پلک هایم برگ شاه دانه نمی چینم . می گفت فردا وقت دکتر داری ، تنها می روی ؟ می گفتم چشم هایم اگر ببینند تنها و اگر نبینند با عصا . به اندازه ی تمام دندان هایش می خندید ، طوری که می شد بشماریشان ، درست 31 حبه بودند . یادم افتاد باید مسواک بزنم . داشتم به خودم و لبهای کفی ام در آینه نگاه می کردم و دستی که تند و تند بالا و پایین می رفت . مثل این که بخواهی نقاشی ات را با مداد رنگی رنگ کنی . خون تازه از بینی ام راه افتاد ، پایین آمد . اعتراف می کنم که ترسیده بودم . سرم را زیر شیر آب گرفتم. فکر کن که تمام نقاشی ات را با مداد رنگی ها رنگ کنی و بعد با گواش قرمز همه اش را بپوشانی .نمی دانم چرا نگران نبودم . فکر می کردم لابد دیگر همه چیز تمام شده . بعد درست وقتی آمدم و روی سرامیک های آشپزخانه افتادم مادرم گفت باید حدس می زدم ، از همان روز که ناخن هایت را از ته گرفتی باید حدس می زدم . راست می گفت همیشه وقتی یک چیزی تمام می شد ناخن هایم را از ته می گرفتم . انگار بخواهی روی دستت علامت خطر نصب کنی تا همیشه جلوی چشمانت باشد. نمی دانستم چرا هر چه زور می زنم نمی میرم ، راستش را بگویم خواب برایم مرگ بود. اما هر چه بیشتر زور می زدم انگار غده هایی در من بودند که آنتی خواب ترشح می کردند. حتی یک خمیازه هم نکشیدم . به اندازه ی تمام روزهای باقی مانده بیدار بودم . مادرم نگران بود . بیچاره هنوز به من عادت ندارد . مرتب دست به پیشانی ام می کشید ، انگار منتظر بود که تب کنم . من مثل زمانی بودم که داشتند پرچ ام را به زور باز می کردند. داشتم متلاشی می شدم . از بینی ام نفس به زور بالا و پایین می رفت . انگار همه چیز در بینی ام دلمه زده بود . دهانم را باز کرده بودم و تند و تند نفس می کشیدم . مثل سیزدهم خرداد سال 82 که پدربزرگم دهانش را باز کرده بود و نفس می کشید و داد می زد که اگر هستی زود تر مرا از زمین بردار ... می گفت اگر هستی . اولین بار بود که می دیدم شک کرده است که هست یا نه . همیشه خیلی قاطع می گفت نیست . دیگر همه چیز تمام شد . مثل اینکه بخواهی روی انگشتان دستت راه بروی و بعد استخوان گلوله ای از استخوان کاسه ای در برود و تو با سر زمین بخوری . از درد، بی حس روی زمین پهن شده ام . شکایتی از حادثه ی در رفتگی ندارم ، تمام ترس ام را درد جا انداختن این استخوان گلوله ای در آن استخوان کاسه ای پوشانده . حالا از یک چیز مطمئن ام ، اینکه وقتی آکروبات بلد نیستی ، همیشه باید روی پاهایت بایستی و حرکت کنی . حالا از یک چیز مطمئن ترم اینکه آکروبات بلد نیستم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
" برای مهستی عزیزم که قصه هایش بهترین قصه های دنیا بود " تمام خاطرات آن روزها که رفته اند و بر نمی گردند ، در سلول های پوست تاب دار شقیقه هایم ، چکه می کنند و چک چک شان درست مثل صدایی که ساخته بودند و مدام در آن سلول تاریک انفرادی برایم پخش می کردند ، مور مورم می کند... بعد من برای فرار از همه چیز در چمن های میدان هفت تیر که از آن هیچ کس نیست می نشینم و طعم گس همه ی آن ها را زیر دندان هایم مثل خرمالوی نو رسیده ای مزه مزه می کنم. خسته هم که نباشم ، دلم می خواهد بر جان این چمن ها پهن شوم و زار بزنم و بعد به آسمانی که ستاره ندارد زل بزنم . می دانی چه می گویم ؟ درد دارم ، درد عمیق و بی نهایت صادقی که پیش از این ها هم خوب جویده بودمش اما دوباره این روزها نشخوارش می کنم و فکر می کنم چرا عطر و طعمش این قدر تازه شده ... چشمانم تار هم که نبیند ، باز قادر نیستم رد تو را این کوچه ی لعنتی یکم پیدا کنم ... ادبیات حالم را بر هم می زند مهستی ... حالم را بر هم می زند ... نمی دانم هیچ وقت دانستی که ادبیات در من فقط به شوق گونه های تو جان می گرفت یا نه ؟ نمی دانم آیا هرگز دانستی که می خواستم تو را برای همه ی لحظاتم داشته باشم یا نه ؟ " مهستی عزیزم تو همون ماه تمومی هستی که شب چارده میاد تو آسمون و خوابای بچه ها رو رنگی می کنه ... " چند ساله بودم آن روزها که این گونه می پرستیدم تو را ؟ یادت هست ؟ پایان نامه می نوشتی آن روزها ... چخوف تمام زندگیت شده بود ... ساعت دیواری نارنجی رنگ دیوار آشپزخانه را نگاه می کردی و می گفتی : " عقربه بزرگه که برسه به دوازده شام حاضر می شه " بعد یک دفعه بور می شدی که چرا رضا مشق هایش را ننوشته و غر می زدی و می رفتی دستمال های رنگی را بر می داشتی و هی به جان میز می کشیدی ... بیچاره میز هر روز پوست می انداخت و آخ نمی گفت ...نمی فهمیدم ... نه آن روز ها نمی فهمیدم که باید مهستی باشی تا مهسا را "پوکوهانتس خاله مهستی " صدا بزنی ... نمی فهمیدم باید مهستی باشی تا آدم سر روی پاهایت که می گذارد خوش بخت شود... نمی فهمیدم که باید مهستی باشی تا همه چیز قشنگ و دوست داشتنی باشد ... نه نمی فهمیدم ... می روی و تا انتها می روی و در انتها باز جاده می بینی و جاده می بینی و جاده ... خط... خط ... همه اش می شود خط های ممتد سفیدی که تمام نمی شود درست مثل موهای من که دست می کشیدی به آن ها و لبخند می زدی و می گفتی " یه عالمه خط سیاه ! " می خواستم کوتاهشان کنم ، من از گرما نجات پیدا کنم و تو از خط های سیاهی که تمام نمی شدند ... تمام نمی شوند هنوز هم ...یادم هست ... خوب یادم هست ضمختی دستان کار کرده ات را با همه ی کوچکیشان بر خط های سیاهی که دیر تمام می شدند و وقتی هم که تمام می شدند می رسیدند به کمرگاهی که از آن می ترسیدی . " چقدر کمرت گوده مهسا ... کمر درد نمی شی ؟ " می دانی مهستی ... مطمئنم که می دانی چه می گویم ... بغض اگر می گذاشت بیشتر می نوشتم برایت ... شاید هم نه ... همین قدر کافی است که بدانی من گاه گاه با تو در خیابان های تهران هم قدم می شوم ... آهسته با هم وارد خیابان قائم مقام می شویم ... با هم در کوچه ی یکم می خزیم ... درست تا دم در ... اما تا دست دراز می کنم که زنگ بزنم ، همه چیز تمام می شود ... مثل وقتی که از خواب ناز زمستانی با صدای ساعت بیدار می شوی و خمیازه می کشی و به جان همه چیز لعنت می فرستی که چرا باید بیدار می شدی ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
ساعت سه ونیم ، ظهر چهارشنبه چند روزی می شود که شیر ظرف شویی آشپزخانه مدام گریه می کند ... تا حالا چند بار بابا و چند بار پوریا دست به سرش کشیده اند که زار نزند ... مامان درست مثل چند سال پیش که وقتی من زار می زدم نگران می شد ، نگران است و مدام از هدر رفتن اشک های شیر آب شکوه می کند . بابا اوایل می گفت " لوله های دلش گرفته " اما نه. چون محمد نیست، حتمن باید یک چیز عجیبی باشد ، که دل همه ی ما را به هم بزند . اصلن وقتی محمد نیست ، چه اهمیتی دارد که شیر آب ، با آن گردن بلند و قوس دارش گریه کند !
ساعت هفت ونیم ، صبح پنج شنبه باید برای ادامه ی تحصیل اقدام کنم ، از این جا تا خود میدان امام حسین و حتی کمی آن طرف تر رفتن ، نه تنها سخت نیست که روحم را تازه می کند . پا گذاشتن در محیط عجیب و غریب دانشکده ی ادبیات ، که حتمن در تابستان دست خوش تغییر شده است و من مثل خیلی های دیگر بی خبرم از تغییراتش... فقط یک اشکال کوچک هست که به قول صبا منصوری مثل تمام کسانی که تلویزیون زیاد می بینند و ریموت را گم می کنند ، کارت دانشجویی ام را پیدا نمی کنم . یادم هست که آخرین بار لای یکی از کتاب ها دیدمش ، اما کدام کتاب را واقعن نمی دانم و حدس هم نمی زنم .
ساعت یک و چهل دقیقه ، بامداد جمعه این ویشنوفکا هم عجب پدیده ای است . از بس ذهن آدم را به ادویه جاتش مشغول می کند ، آدم یادش می رود که مست شود. عطر آلبالو های به دارچین نشسته و زنجفیل مال شده ، اصلن اجازه نداد حتی یک بار اخم کنم و یخک بگویم ... نمی دانم به خاطر ادویه ها بود یا به خاطر دوستی های تازه شده ، اما دندان هایم را از پشت خنده می بینم و کمی قلقلک خنده در تنم وول می زند...
ساعت یازده ، صبح جمعه تایماز دانش جو می شود. من می خندم . مردمک چشم های گربه باز تر از باز می شود. پشت پنجره ی اتاقم چیز عجیبی تکان می خورد . گربه ونگ می زند که پنجره را باز کنم. چای داغ لبم را می سوزاند. درست جلوی دریچه ی کولر سردم می شود . گربه خمیازه می کشد و ناخن هایش را روی موکت می کشد . خوابم می برد تا چند ثانیه ی دیگر ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
تولد تنبلی های چند ساله ی من در این جا یک ساله شد .... حس کسی رو دارم که برای حیوون خونگیش تولد می گیره ... امشب من و مطالب این یک سال تولدی گرفتیم با کیک کشمشی و شمع های گنده ... جای همه خالی
تولدت مبارک تنبلی عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط مهسا نیک دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
photo by: Mohammad Nick Dell
گاه گذار دوباره ام که رسید تر شدم تا به خشکی هایت بسوزم. تو این بلوغ را چگونه تکیدی؟ چنان خاکستری که از نوک سیگاری. |
|
RSS
|